تبليغاتX
.

.

...

در این کویر برهوت سال ها منتظر باران بودم

.

.

.

.

بارید...

 

 

+نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت12:25 بعد از ظهرتوسط من | |

ذهنی که محکوم نمی کند دارای عاطفه

 

 است.

 

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت12:23 بعد از ظهرتوسط من | |

بيشتر مردم دقيقا زماني تسليم مي شوند كه با پيروزي فاصله اندكي دارند.

 

 

.

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت11:52 قبل از ظهرتوسط من | |

اگر ديديد افراد در بحث از يك موضوع همگي موافق اند بدانيد كه به احتمال زياد هيچ كدام از آنها اين موضوع را نفهميده اند.

 

 

.

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت11:48 قبل از ظهرتوسط من | |

کوهنوردی می خواست از قله بلندی بالا برود. او پس از سالها تلاش ماجرا جویی خود را آغاز کرد. شب بلندیهای کوه را در بر گرفته بود و مرد هیچ چیز را نمی دید. همان طور که از کوه بالا می رفت چند قدم مانده به قله پایش لیز خورد و در حالی که به سرعت سقوط می کرد از کوه پرت شد . اکنون فکر می کرد که مرگ چقدر به او نزدیک است . ناگهان احساس کرد که  طناب به دور کمرش محکم شد . بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود.در این لحظه با صدای بلند فریاد کشید:(( خدایا کمکم کن .نجاتم بده!)) ناگهان صدای پر طنینی از آسمان جواب داد :(( اگر باور داری که خداوند می تواند تو را نجات دهد طنابی را که به کمرت بسته ای پاره کن .)) مرد سکوت کرد و تصمیمش را گرفت و با تمام نیرو به طناب چسبید. فردای آنروز گروه نجات اعلام کردند که  کوهنوردی یخ زده را پیدا کرده اند که بدنش از یک طناب آویزان بود و طناب را با دستهایش محکم گرفته بود........... او فقط یک متر با زمین فاصله داشت.

+نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت10:19 بعد از ظهرتوسط من | |

خوشبخت بود زیرا هیچ سوالی نداشت.اما روزی سوالی به سراغش آمد و از آن پس خوشبختی دیگر چیزی کوچک بود. او از خدا معنی زندگی را پرسید. اما خدا جوابش را با همان سوال داد. خدا گفت: ((اجابت تو همین سوال توست. سوالت را بگیر و در  دلت بکار و فراموش نکن که این دانه ای است که آب و نور می خواهد))

او سوالش را کاشت. آبش داد و نورش داد. و سوالش جوانه زد و شکفت و ریشه کرد. ساقه و شاخه و برگ. و هر ساقه سوالی شد و هر برگ سوالی.

و او که زمانی تنها یک سوال داشت درختی شد که از هر سر انگشتش سوالی آویخته بود. و هر برگ تازه دردی تازه بود و هر بار که ریشه فروتر میرفت درد او نیز عمیق تر میشد.

فرشته ها می ترسیدند.فرشته ها از آن همه سوال ریشه دار می ترسیدند. اما خدا میگفت:((نترسید درخت او میوه خواهد داد و باری که این درخت می آورد معرفت است.)) فصلها گذشت و دردها گذشت و درخت او میوه داد و بسیاری آمدند و جواب های او را چیدند. اما در دل هر میوه ای باز دانه ای بود و هر دانه آغاز درختی و هر که میوه ای را برد در دل خود بذر سوال تازهای را کاشت.

+نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت9:43 بعد از ظهرتوسط من | |

خشم می تواند نتیجه ترس از ناشناخته ها باشد.

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت9:34 بعد از ظهرتوسط من | |

من لیاقت احساس خوب را دارم.

 

.

+نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت9:32 بعد از ظهرتوسط من | |

فقط خودت باش این بسیار شگفت انگیز است.

 

 

+نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت9:27 بعد از ظهرتوسط من | |

زندگی مجموعه ای پایان ناپذیر از اکنون هاست.

+نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت11:9 قبل از ظهرتوسط من | |

برای پیدایش تمایل به تغییر دعا کن.

+نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت11:2 قبل از ظهرتوسط من | |

.

وقتی من رفتار خود را تغییر میدهم. خدا تغییر می کند.

 

 

.

+نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت11:1 قبل از ظهرتوسط من | |

.

اشکالی ندارد که دیر شکوفه کنی .شکوفه های آخر فصل زیباترند.

+نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت3:21 بعد از ظهرتوسط من | |

بیش از توانمان چیزی توی کاسه ها گذاشته نمی شود.

+نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت4:2 بعد از ظهرتوسط من | |

بودن را تمرین کن.

 

 

من

+نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت3:44 بعد از ظهرتوسط من | |

زبان جهانی:حسی مشترک میان عده ای کثیر که هیچ کس قادر به بیان آن نیست.

 

 

پائولو کوئیلو

+نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت7:29 بعد از ظهرتوسط من | |

زندگی کن که یادآوری خاطرات کار افراد مسن است.

 

پائولو کوئیلو

+نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت1:33 بعد از ظهرتوسط من | |

سلاخی می گریست

به قناری کوچکی دل باخته بود.

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت6:56 بعد از ظهرتوسط من | |

 

اگر خدا نباشد همه چیز مجاز است!

 

 

داستایوفسکی

+نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت11:1 قبل از ظهرتوسط من | |

.

شاد ترین افراد لزوما بهترین چیزها رو

 ندارن!اونا فقط از اونچه تو راهشون هست

 بهترین استفاده رو میبرن!

+نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت10:59 قبل از ظهرتوسط من | |

در نفس بودن مترادف است با میلیونها

کیلومتر دور بودن از خدا.و بیرون از نفس

بودن یعنی در قلب الوهیت بودن.

 

 

آچاریا

+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت6:19 بعد از ظهرتوسط من | |

رمز رهایی از ترس نداشتن راز است.

 

 

+نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت12:0 بعد از ظهرتوسط من | |

دیگران را بپذیریم و پذیرفتن یعنی :عشق بی قید و شرط.

+نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت11:59 قبل از ظهرتوسط من | |

*زندگی حکایتی است که هم می تواند توسط یک ابله روایت شود و هم توسط یک بودا.

*زندگی مملو از ترس از ارتباط با دیگران جلوگیری می کند.

*اگر نتوانی از راه تجربه به یک مقوله غیر منطقی برسی آن را درک نخواهی کرد.

*نگران نباشید که خود را ببازید  چون خود را باختن تنها راه رسیدن به خود است.

*شما در عشق چیزی برای از دست دادن ندارید  اگر واقعا چیزی داشتید آن چیز از دست رفتنی نبود.

*عشق تنها یک زمان می شناسد:حال.و تنها یک مکان دارد :اینجا.

 

 

آچاریا

+نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت11:56 قبل از ظهرتوسط من | |

فرقی نمی کند برکه ای کوچک باشی یا

اقیانوسی بزرگ.زلال که باشی آسمان

در تو پیداست.

+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت9:57 بعد از ظهرتوسط من | |

رازهایی بهتر حفظ شده اند که هرگز پرسیده نشده اند.

 

 

ژاک پرور

+نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت3:4 بعد از ظهرتوسط من | |

گل آفتابگردان رو به نور می چرخد و

آدمی رو به خدا.ما همه آفتابگردانیم.

اگر آفتابگردان به خاک خیره شود

و به تیرگی ،دیگر آفتابگردان نیست.

 آفتابگردان کاشف معدن صبح است

 و با سیاهی نسبت ندارد.

اینها را گل آفتابگردان به من گفت

و من تماشایش می کردم که خورشید

کوچکی بود در  زمین هر گلبرگش

شعله ای بودو دایره ای داغ در دلش

 می سوخت.

آفتابگردان به من گفت:((وقتی

دهقان بذر آفتابگردان را می کارد،

می داند که اوخورشید راپیدا خواهد

کرد.آفتابگردان هیچ وقت چیزی را با

 خورشید اشتباه نمی گیرد:اما انسان

همه چیز را با خدا اشتباه می گیرد.

آفتابگردان راهش را بلد

است و کارش را می داند.

او جز دوست داشتن آفتاب و

فهمیدن خورشید کاری ندارد.او همه

زندگی اش را وقف نور می کند،

در نور به دنیا می آید و در نور

می میرد.نور می خورد و نور می زاید.

دلخوشی آفتابگردان تنها آفتاب

است.

آفتابگردان با آفتاب آمیخته است

 و انسان با خدا.

بدون آفتاب آفتابگردان می میرد،

بدون خدا انسان.))

آفتابگردان گفت:روزی که آفتابگردان

 به آفتاب بپیوندد،دیگر آفتابگردانی

 باقی نخواهد ماندو روزی که تو به

 خدا برسی دیگر ((تویی)) باقی نمی ماند.

وگفت من فاصله هایم را با نور

پر می کنم،تو فاصله ها را چطور

 پر می کنی؟))

آفتابگردان این را گفت و خاموش شد.

گفت و گوی من و آفتابگردان

نا تمام ماند.زیرا او در آفتاب

 غرق شده بود.جلو رفتم

،بوییدمش،بوی خورشید میداد.

تب داشت و عاشق بود.

خدا حافظی کردم،داشتم می رفتم

که نسیمی رد شد و گفت:((نام

 آفتابگردان همه را به یاد آفتاب

می اندازد،نام انسان آیاکسی را به یاد خدا

 خواهد انداخت؟))

آن وقت بود که شرمنده از خدا رو

به آفتاب گریستم...

+نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387ساعت2:56 بعد از ظهرتوسط من | |

چنان باش که به هر کسی بتوانی بگویی

 

مانند من رفتار کن.

 

(کانت)

+نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387ساعت2:47 بعد از ظهرتوسط من | |

هر نوشته ای به یک بار خواندن می ارزد.

 

 

جاحظ.

+نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387ساعت2:45 بعد از ظهرتوسط من | |

حسین (ع) بیشتر از آب تشنه لبیک بود.افسوس که

 به جای افکارش زخمهای تنش را نشانمان  دادند و

بزرگترین دردش را بی آبی خواندند.

 

دکتر علی شریعتی...

+نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت9:45 قبل از ظهرتوسط من | |