|
در این کویر برهوت سال ها منتظر باران بودم
. . . . بارید...
ذهنی که محکوم نمی کند دارای عاطفه است.
بيشتر مردم دقيقا زماني تسليم مي شوند كه با پيروزي فاصله اندكي دارند. .
اگر ديديد افراد در بحث از يك موضوع همگي موافق اند بدانيد كه به احتمال زياد هيچ كدام از آنها اين موضوع را نفهميده اند. .
کوهنوردی می خواست از قله بلندی بالا برود. او پس از سالها تلاش ماجرا جویی خود را آغاز کرد. شب بلندیهای کوه را در بر گرفته بود و مرد هیچ چیز را نمی دید. همان طور که از کوه بالا می رفت چند قدم مانده به قله پایش لیز خورد و در حالی که به سرعت سقوط می کرد از کوه پرت شد . اکنون فکر می کرد که مرگ چقدر به او نزدیک است . ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد . بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود.در این لحظه با صدای بلند فریاد کشید:(( خدایا کمکم کن .نجاتم بده!)) ناگهان صدای پر طنینی از آسمان جواب داد :(( اگر باور داری که خداوند می تواند تو را نجات دهد طنابی را که به کمرت بسته ای پاره کن .)) مرد سکوت کرد و تصمیمش را گرفت و با تمام نیرو به طناب چسبید. فردای آنروز گروه نجات اعلام کردند که کوهنوردی یخ زده را پیدا کرده اند که بدنش از یک طناب آویزان بود و طناب را با دستهایش محکم گرفته بود........... او فقط یک متر با زمین فاصله داشت.
خوشبخت بود زیرا هیچ سوالی نداشت.اما روزی سوالی به سراغش آمد و از آن پس خوشبختی دیگر چیزی کوچک بود. او از خدا معنی زندگی را پرسید. اما خدا جوابش را با همان سوال داد. خدا گفت: ((اجابت تو همین سوال توست. سوالت را بگیر و در دلت بکار و فراموش نکن که این دانه ای است که آب و نور می خواهد)) او سوالش را کاشت. آبش داد و نورش داد. و سوالش جوانه زد و شکفت و ریشه کرد. ساقه و شاخه و برگ. و هر ساقه سوالی شد و هر برگ سوالی. و او که زمانی تنها یک سوال داشت درختی شد که از هر سر انگشتش سوالی آویخته بود. و هر برگ تازه دردی تازه بود و هر بار که ریشه فروتر میرفت درد او نیز عمیق تر میشد. فرشته ها می ترسیدند.فرشته ها از آن همه سوال ریشه دار می ترسیدند. اما خدا میگفت:((نترسید درخت او میوه خواهد داد و باری که این درخت می آورد معرفت است.)) فصلها گذشت و دردها گذشت و درخت او میوه داد و بسیاری آمدند و جواب های او را چیدند. اما در دل هر میوه ای باز دانه ای بود و هر دانه آغاز درختی و هر که میوه ای را برد در دل خود بذر سوال تازهای را کاشت.
خشم می تواند نتیجه ترس از ناشناخته ها باشد.
من لیاقت احساس خوب را دارم. .
فقط خودت باش این بسیار شگفت انگیز است.
زندگی مجموعه ای پایان ناپذیر از اکنون هاست.
برای پیدایش تمایل به تغییر دعا کن.
وقتی من رفتار خود را تغییر میدهم. خدا تغییر می کند. .
اشکالی ندارد که دیر شکوفه کنی .شکوفه های آخر فصل زیباترند.
بیش از توانمان چیزی توی کاسه ها گذاشته نمی شود.
بودن را تمرین کن. من
زبان جهانی:حسی مشترک میان عده ای کثیر که هیچ کس قادر به بیان آن نیست. پائولو کوئیلو
زندگی کن که یادآوری خاطرات کار افراد مسن است. پائولو کوئیلو
سلاخی می گریست
به قناری کوچکی دل باخته بود.
اگر خدا نباشد همه چیز مجاز است! داستایوفسکی
شاد ترین افراد لزوما بهترین چیزها رو ندارن!اونا فقط از اونچه تو راهشون هست بهترین استفاده رو میبرن!
در نفس بودن مترادف است با میلیونها کیلومتر دور بودن از خدا.و بیرون از نفس بودن یعنی در قلب الوهیت بودن. آچاریا
رمز رهایی از ترس نداشتن راز است.
دیگران را بپذیریم و پذیرفتن یعنی :عشق بی قید و شرط.
*زندگی حکایتی است که هم می تواند توسط یک ابله روایت شود و هم توسط یک بودا. *زندگی مملو از ترس از ارتباط با دیگران جلوگیری می کند. *اگر نتوانی از راه تجربه به یک مقوله غیر منطقی برسی آن را درک نخواهی کرد. *نگران نباشید که خود را ببازید چون خود را باختن تنها راه رسیدن به خود است. *شما در عشق چیزی برای از دست دادن ندارید اگر واقعا چیزی داشتید آن چیز از دست رفتنی نبود. *عشق تنها یک زمان می شناسد:حال.و تنها یک مکان دارد :اینجا. آچاریا
فرقی نمی کند برکه ای کوچک باشی یا
اقیانوسی بزرگ.زلال که باشی آسمان در تو پیداست.
رازهایی بهتر حفظ شده اند که هرگز پرسیده نشده اند.
ژاک پرور
گل آفتابگردان رو به نور می چرخد و آدمی رو به خدا.ما همه آفتابگردانیم. اگر آفتابگردان به خاک خیره شود و به تیرگی ،دیگر آفتابگردان نیست. آفتابگردان کاشف معدن صبح است و با سیاهی نسبت ندارد. اینها را گل آفتابگردان به من گفت و من تماشایش می کردم که خورشید کوچکی بود در زمین هر گلبرگش شعله ای بودو دایره ای داغ در دلش می سوخت. آفتابگردان به من گفت:((وقتی دهقان بذر آفتابگردان را می کارد، می داند که اوخورشید راپیدا خواهد کرد.آفتابگردان هیچ وقت چیزی را با خورشید اشتباه نمی گیرد:اما انسان همه چیز را با خدا اشتباه می گیرد. آفتابگردان راهش را بلد است و کارش را می داند. او جز دوست داشتن آفتاب و فهمیدن خورشید کاری ندارد.او همه زندگی اش را وقف نور می کند، در نور به دنیا می آید و در نور می میرد.نور می خورد و نور می زاید. دلخوشی آفتابگردان تنها آفتاب است. آفتابگردان با آفتاب آمیخته است و انسان با خدا. بدون آفتاب آفتابگردان می میرد، بدون خدا انسان.)) آفتابگردان گفت:روزی که آفتابگردان به آفتاب بپیوندد،دیگر آفتابگردانی باقی نخواهد ماندو روزی که تو به خدا برسی دیگر ((تویی)) باقی نمی ماند. وگفت من فاصله هایم را با نور پر می کنم،تو فاصله ها را چطور پر می کنی؟)) آفتابگردان این را گفت و خاموش شد. گفت و گوی من و آفتابگردان نا تمام ماند.زیرا او در آفتاب غرق شده بود.جلو رفتم ،بوییدمش،بوی خورشید میداد. تب داشت و عاشق بود. خدا حافظی کردم،داشتم می رفتم که نسیمی رد شد و گفت:((نام آفتابگردان همه را به یاد آفتاب می اندازد،نام انسان آیاکسی را به یاد خدا خواهد انداخت؟)) آن وقت بود که شرمنده از خدا رو به آفتاب گریستم... |
About
شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی اما حالا که دعوت شدی تا می توانی زیبا برقص. Archivesمهر 1388شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 بهمن 1387 دی 1387 آبان 1387 مهر 1387 Links
خش خش |